●
مصيبت بم
از:
فريد اميني
نورديده شد زير و بالاي بم
در آمـد خروشــنــده آواي بم
فرو ريخت بانگ رحيل از سپهر
جگـر سـوز و جانـكاه در نـاي بم
نوا در نوا شور شيون گرفت
به ناي همه پـيـرو بـرناي بم
لهيب غضب، ز آسمان سوي ارض
فـنـا كرد سـر تـا سـر ابـنـاي بـم
به توفان بخت سيه در نشست
غبار مصيـبـت به سيـماي بـم
چو تندر زقهر فلك جمله سوخت
هـمه زيـر و بـالا سـرا پـاي بـم
به هم در شكست آشيان ها چنانك
پـديـدار نـه ، غـيـرصحـراي بـم
زمين در خروش آمد از تنگناي
فرو ريخت در هم همه جاي بـم
به يك لحظه خشم زمين ، شد فنا
كويري كـهـن شـهـر زيـبـاي بـم
سـراي غـني ، كلـبهء مسـتمند
بلا ديده شد پسـت و بالاي بـم
مهين يادگار ارگ ديرينه پاي
دريغا فـنـا گـشـت هـمـتاي بـم
زمين، غرق ماتم، زمان، نوحه گر
از ايـن داغ و انـدوه عـظـمـاي بـم
فغان ، ناله، شيون، هياهوي مرگ
به گـردون بـر آمـد ز غـوغـاي بـم
چه تـقـدير بود اين خـدايا؟ ببـيـن
چه كردي تو با خلق والاي بـم!
چه فرجام تلخ و عذابي الـيـم
تو دادي به خلق شكيباي بـم
دريغا، دريغا، كه نبود يكي
ز ابـلـيسـان، فـكـر احياي بـم
نه ترديـد كايـن مفـتـيان لـئيـم
فزايند صد غـم به غـمهاي بـم
نيارند مهـري به غـمـديـدگان
نـدارنـد چشـمي به فـرداي بـم
مگر دست رحمت، اهورا كشـد
به سر، مردم مانده بر جاي بـم
هـمه داغـداران دل سـوخـتـه
نگهـدارشان باد اهــوراي بـم
غريـبـانه بايـد كه بگريسـتـن
به تسـلـيّـت و بر تسـلاي بـم
بگريـيم چون ابرنيسان،
فريد
به سوك سـتـمـديـده ابـنـاي
بـم
فريد اميني
لندن، 28 دسامبر 2003
□ نوشته شده در ساعت 4:55 PM توسط Unknown