●
من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم
يك عمردور و تنها، تنها بجرم اينكه،
او سرسپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير، وقتي غروب مي شد
گويي بجاي خورشيد، من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد،وقتي غروب مي شد
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم
محمد علي بهمني، شاعر معاصر
□ نوشته شده در ساعت 4:50 PM توسط Anonymous