●
به جاي «بچگي»، «كار» ميكنند
فرحزاد ميدان ميوهوترهبار همهمه، ازدحام، هندوانه، ميوههاي تازه فصل، گرما و... اينها تمامي تصاويري است كه ميتوان در يك عصر پنجشنبه و در اين ناحيه از تهران به چشم ديد. اما در اين ميان چيزي كه خيلي جلب نظر ميكند و من هم به دنبالش ميگشتم، پسربچه هفت، هشت سالهيي بود كه مشغول هل دادن گاري پر از ميوهيي بود كه حداقل سه برابر قد و وزن خودش بود.
خب، اين هم از بعدازظهر پنجشنبه ما. به دنبالش راه افتادم. خانم شيكپوشي كه پشت سر او حركت ميكرد و معلوم بود صاحب ميوههاست تند تند قدم برميداشت تا به او برسد. آن طرف خيابان،كنار ماشين، كيسههاي بزرگ ميوه كه بعضي از آنها اندازه خودش بودند را درون صندوق عقب ماشين گذاشت. خيلي دقيق و منظم، در پايان هم يك عدد اسكناس دويستتوماني ناقابل پاداش مسابقه دوي ماراتن پسربچه و خانم شيكپوش بود. ابتدا به بهانه اينكه كار دارد و مشتريها را از دست ميدهد حاضر به حرف زدن نميشد ولي در مقابل پيشنهاد من كه به اندازه دو سرويس كار چرخت را اجاره ميكنم حاضر به مصاحبه شد، چهره آفتاب سوخته و معصومش نشانگر روزهاي مكرري بود كه زير آفتاب، كار كرده بود و گونههاي استخوانياش نشان از سوءتغذيه و گرسنگي داشت.
اسمت چيه?
محمدعلي، هشت سالمه.
چند وقته اينجا كار ميكني؟
از اول تابستون تا حالا. كلاس چندمي؟
ميرم كلاس دوم.
خونتون كجاست؟
پاسگاه نعمتآباد.
چطور اين همه راه را مياي تا اينجا؟
با داداش بزرگترم ميام، اينجا با هم كار ميكنيم. داداشت چند سالشه؟
يازده.
ساعت چند مياي سر كار? از صبح زود ميايم اينجا منتظر ميشيم تا مغازهها باز بشن. روزي چقدر كار ميكني؟
بلد نيستم بشمارم.پولهام را ميدم به داداشم. اون ميگه روزي «دو هزار تومن».
بابا، مامانت هم كار ميكنن؟
(احساس كردم كه بغض كرد ولي خيلي مغرور به نظر ميآمد) مامانم زنده نيست، من كه دنيا اومدم مرد. بابام هم بيكاره. اون ماها را فرستاد سركار. بابا تو خونه چي كار ميكند؟
نميدوم، من كه خونه نيستم. محمدعلي روزها اينجا غذا چي ميخوري؟
هرچي كه باشه،بعضي وقتها نون و پنير. بعضي وقتها هم مغازه دارها بهمون غذا ميدن، اگر هم خوب كار كنم، داداشم برام ساندويچ ميخره.
چه ساعتي ميري خونه؟
هر وقت بازار تعطيل بشه. غير از اين كار،كار ديگهيي هم بلدي?
(با سادگي كودكانهاش گفت)آره، با دو چرخه بلدم تك چرخ بزنم! ميخواستم با برادرش هم صحبت كنم ولي راستش را بخواهيد نتوانستم ادامه بدهم. بدجور بغضم گرفته بود. براي همين پولي را كه قول داده بودم پرداخت كردم و راهم را كشيدم رفتم. در راه به خيلي چيزها فكر كردم و خيلي چيزها ديدمأ مردان و زنان شيكپوش اين نقطه از شهر كه براي هواخوري عازم فرحزاد بودند، بچههاي توي كالسكههاي گرانقيمت، دختران دوچرخهسوار، پسرهاي اسكيتسوار و... بيخيال!
□ نوشته شده در ساعت 2:34 AM توسط Unknown