●
هر دو بر اين باور بودند كه
حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده..
چنين اطميناني زيباست اما ترديد زيباتر است!
چون قبلاً همديگر را نمي شناختند
گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده
اما نظر خيابانها, پله ها و راهروهايي كه آن دو مي توانسته اند از سالها پيش از كنار هم
گذشته باشند در اين باره چيست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم, آيا به ياد نمي آورند..
شايد درون دري چرخان , زماني روبروي هم؟!
يك ببخشيد در ازدحام مردم؟!
يك صداي اشتباه گرفته ايد در گوشي تلفن؟!
ولي پاسخشان را مي دانم..
نه ,چيزي به ياد نمي آورند..
بسيار شگفت زده مي شدند , اگر مي دانستند كه ديگر مدتهاست بازيچه اي در دست
اتفاق بوده اند.
هنوز كاملاً آماده نشده كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود
آنها را به هم نزديك مي كرد ...دور مي كرد
جلوي راهشان را مي گرفت
و خنده شيطاني اش را فرو مي خورد و كنار مي جهيد..
علائم و نشانه هايي بودند هر چند ناخوانا ..
شايد سه سال پيش يا سه شنبه گذشته
برگ درختي از شانه يكي شان به شانه ديگري پرواز كرده؟
چيزي بوده كه يكي آنرا گم كرده و ديگري آنرا يافته و برداشته؟
از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟
دستگيره ها و زنگ درهايي بوده
كه يكي شان لمس كرده و در فاصله ايي كوتاه آن ديگري...
چمدانهايي كنار هم در انبار..
شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده..
بلاخره هر آغازي
فقط ادامه اي است
و كتاب حوادث هميشه از نيمه آن باز مي شود!
ويسواوا شيمبورسكا/ شاعر معاصر لهستاني
Min@ster
□ نوشته شده در ساعت 9:20 PM توسط Anonymous