●
امروز, وقتي به خانه بر مي گشتم , دوباره بعد از مدتها به ياد بزرگترين بيچارگي ام افتادم...
چشمم به يك چاله آب افتاد اما......
كمي جلوتر, پله هاي پياده رو, وسوسه ام كردند اما....
بعد آينه هاي يك مغازه بسته’ شيشه بري اما باز هم........
و يك قوطي كمپوت آناناس.....
از اين همه نا تواني دلم مي خواست فرياد كنم...اما..
وقتي پشت پنجره , كودكي را ديدم كه هنوز دنيا برايش نا شناخته بود و به دنياي بيرون از خانه و مردم به چشم يك مكتشف نگاه مي كرد..
به نگاهش دست تكان دادم و لبخند زدم...
خواستم همه چيز را باز هم تجربه كنم ؛هر چند اين تنها, يك بها نه بود!
پس فراموش كردم كه قد وقواره ام براي پريدن از پله هاي پياده رو (كمي!) بزرگ است و جفت پايي پله ها را دوتا يكي كردم.
و دريك عصر جمعه , تا آنجايي كه توانستم در خيابان دويدم!..
اما همين كه به يك پارك شلوغ رسيدم و نگاههاي مردم..
فهميدم كه ديگر كودك نيستم يعني نبايد باشم و نمي توانم باشم!
و بزرگترين بيچارگي اين است كه
بداني نمي تواني آني باشي كه مي خواهي , چون ديگران اجازه نخواهند داد!
Min@ster
□ نوشته شده در ساعت 9:42 PM توسط Anonymous