●
صبح ,بعد از اينكه "آبي كوچك آرامش " را تايپيدم(تايپ كردم)؛
اسكناس هزار توماني را از روي ميز برداشتم و در جيبم چپاندم..
يك اسكناس هزار توماني , فقط يك اسكناس هزار توماني است؟!
امروز, هم سرد و باراني بود.
با خودم گفتم :
كيهان, بنده خدا حق داره از بارون مي ناله ها!..
كورس اول را كه پياده شدم, آقاي راننده اسكناس ام را خرد كرد؛ باقي اسكناس را گرفتم و در جيبم مچاله كردم.
كورس دوم را كه سوار شدم...يكباره ,همه چيز باز شروع شد...
"پايان نامه لعنتي...چقدر من كودن شدم...حتي نمي تونم چارت اوليه پروژمو ببندم؟!....اه,كه چقدر من خنگم..اما اين استاد لعنتي هم گندشو در اوردهها...خب , مي ميره يه راهنمايي بكنه؟!...آخه, خير سرش استاد راهنماست!..."
و همچنين , يك دلواپسي هميشگي موازي با اين افكار همراه بود..
"پس چرا زنگ نمي زنه؟!...خودش گفت كه زنگ مي زنه؛ كسي كه مجبورش نكرده بود!..7روز.......آخه الان وقت حا تم بخشي بود؟!.........چقدر بي خياله ها.....يعني نمي فهمه من دارم از دلتنگي مي ميرم؟!.......كاش مي تونستم خودم زنگ مي زدم...پدر بي پولي بسوزه......اگه مخابرات زودتر تلفن رو قطع كنه ,چي؟........واي........اه, اين پروژهه چي مي شه؟...واي ,راستي تمريناي زبان آلماني رو هم كه ننوشتم!.......خدا كنه...."
چيزي به چهار راه پارك وي نمانده بود.دست در جيبم كرده و يك اسكناس دويستي جدا كردم....هنوز ذهنم درگير بود.نگاهم به نوشته ايي روي اسكناس افتاد:
"هر وقت با مشكلي برخوردي به آن طرف پول نگاه كن !"
بلا فاصله اسكناس را پشت و رو كردم:
"احمق, الان نگفتم كه؟!!!!"
در دلم ,قاه قاه خنديدم.........
اما آن پايين ,يكنفر ديگر نوشته بود:
"احمق خودتي!"
و او هم راست مي گفت,
چرا كه
"هر وقت" همان
" الان" بود!..
Min@ster
□ نوشته شده در ساعت 12:26 PM توسط Anonymous