●
دخترك در تنهايي باراني خود
صورتش را به پنجره’ عرق كرده چسباند...
باز باران, باران و باران !..
قلبش چيزي را فرياد زد:
امشب كسي پيدا خواهد شد و من ديگر تنها نخواهم بود ,
كسي پيدا خواهد شد تا اشكهايم را پاك كند و قلبم را نوازش..
من , امشب او را در باراني ترين شب تنهايي ام پيدا خواهم كرد!..
...پس , از تنهايي اش بيرون آمد
به زير باران رفت..
خيس خيس...
باران, اشكهايش را بوسيد..
دخترك رفت و رفت
خيس مي شد و اشك مي ريخت..
غريبه ها از كنار او مي گذشتند, بي آنكه نگاهي به او داشته باشند
و هر آشنايي نيز,تنها با يك لبخند مي گفت:
زير باران نمان.....خيس شدي!؟..
و زماني رسيد كه دخترك ديگر نمي دانست,
اين باران است كه صورتش را خيس و خيس تر مي كند يا اشكهايش!
Min@ster
□ نوشته شده در ساعت 8:33 PM توسط Anonymous