خبرگزاری دانشجویان ایران ایرانیان آدرس پست الکترونیک بایگانی خانه

گل افشان



لوگو
GOLAFSHAN

دوستان

سیّد ابراهیم نبوی

راديو فردا

داریوش اقبالی

گویانیوز

یاهووووو

گوگل فارسی

Weblog Commenting by HaloScan.com


سردبیرخودم

خبرگزاری ورزش ایران

سایت خبری امروز

پیک ایران




Sunday, March 30, 2003



مدتي است كه باز هم به دوستي فكر مي كنم.
به تمام دوستي هايم و دوستهايم ..
آيا مي توان بي هيچ نگاهي دوستي را در دنيايي مجازي يافت؟!
وقتي "اينترنت"تنها برايت يك دستاورد الكترونيكي باشد,
بنابراين نمي تواني باور كني ,كه مي توان در آن دنياي الكترونيكي كسي يا كساني را پيدا كرد كه دوستت باشند وبهترين دوستت و يا حتي نزديكتر..
دوستي كه فرسنگها قرسنگ از او فاصله داري , دوستي كه هرگز او را نديده اي(وشايد دوستي كه حتي صدايش را هم نشنيده باشي)!
نمي تواني باور كني...
مي توان آنقدر به او نزديك بود كه هر لحظه با او باشي بي آنكه حتي بر روي كلمه اي كليك كني!!
دو سال پيش ,در شهر كتاب چشمم به كتابي از “Richard Bach “اقتاد,( قبلا ً كتابهاي "يگانه" و "جاناتان , مرغ دريايي" اش را خوانده بودم..) ظاهر كتاب بسيار ساده و كودكانه بود!
"هيچ راهي دور نيست"(there is no such place as far away)!
چند خطي از كتاب خواندم ,باز هم ساده بود اما...پشت كتاب را كه نگاه كردم !
جمله هايي نوشته شده بود:
"آيا فرسنگها فاصله مي تواند شما را حقيقتاً ازدوستانتان جدا كند؟
اگر شما بخواهيد با كسي باشيد كه دوستش داريد , آيا هم اكنون نزد او نيستيد؟"
از شهر كتاب كه خارج شدم ,در طول راه شروع به خواندن كردم...
بي نظير بود..ساده اما ...
از آنجايي كه از "كيهان" عزيزم خبر دارم ,از كسي كه نوع ديگري دوستي را با او تجربه كردم و توانستم حقيقت اين كتاب را در دوستي با او بيابم , مي دانستم دسترسي به كتابهاي فارسي زبان براي او وكساني با شرايط او مشكل و همچنين جذاب است.
بنابراين با اين بهانه خواستم , او هم بتواند اين كتاب را بخواند و همچنين دوستانش كه همگي دوستان من هم هستند.
در مورد قانون "copyright”,متآسفم !
مطمئنم آقاي باخ هرگز رنجيده نمي شوند ,اما درهر حال باز هم ......!



"ري"عزيزم
متشكرم كه مرا به جشن تولد دعوت كرديٍ!.
خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد و من تنها براي بهترين دليل سفر مي كنم:
جشني كه به مناسبت تولد "ري" برگزار مي شود و من مشتاقم كه نزد تو باشم.
من سفر را در قلب مرغ عشقي آغاز كردم كه من و تو سالها قبل با او ملاقات كرده بوديم.
او مانند هميشه رفتار بسيار دوستانه اي داشت و هنگامي كه به او گفتم كه "ري" كوچولو دارد بزرگ مي شود
و من دارم به جشن تولد او مي روم پاك گيج شده بود.
ما مدت طولاني در سكوت پرواز كرديم
و سرانجام او گفت :
ْ من از آنچه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما چيزي كه اصلاّ نمي فهمم اينست :
كه تو داري به جشن مي روي ".

" البته كه من به جشن مي روم ".
" چه چيز دشواري در درك اين موضوع وجود دارد ؟ "
او آرام بود و وقتي كه ما به خانه جغد رسيديم گفت :
" آيا فرسنگ ها فاصله مي توانند ما را حقيقتاّ از دوستانمان جدا كنند؟
اگر تو بخواهي كه با "ري " باشي , آيا هم اكنون نزد او نيستي ؟ "

"ري" كوچولو دارد بزرگ مي شود
و من دارم با هديه اي به جشن تولد او مي روم ."
هنگامي كه اين مطلب را به جغد مي گفتم پس از گفتگو با مرغ عشق
كلمه مي روم به نظرم عجيب مي آمد ,
اما براي اينكه جغد حرف مرا بفهمد اين را گفته بودم .
او هم مدت طولاني با من پرواز كرد.
بي آنكه سخني بگويد ,
اين سكوت دوستانه بود ,
اما هنگامي كه مرا به سلامت به آشيانه رسانيد
گفت :
من از آنچه تو گفتي چيز زيادي نمي فهمم
اما آنچه كمتر از همه مي فهمم اينست كه :
تو دوستت را كوچك خطاب مي كني .
گفتم:بي شك او كوچك است
چون هنوز بزرگ نشده و رشد نكرده است
چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟
جغد با چشمان كهربايي ژرفش به من نگاه كرد لبخند زد و گفت:
"در اين باره فكر كن".

"ري كوچولو" دارد بزرگ مي شود و من دارم براي شركت در جشن تولد او با هديه اي به نزدش ميروم.
اين حرف را به عقاب گفتم,
اما وقتي حرف مي زدم
حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد,
كلمات مي روم و كوچك بنظرم عجيب مي آمدند.
ولي چاره اي نبود
براي اينكه عقاب حرفم را بفهمد
ناچار بودم اينطور بگويم.
ما با هم بر فراز كوهسارها پرواز كرديم و فراتر از بادهاي كوهستان اوج گرفتيم.
سر انجام او گفت:
من چيز زيادي از آنچه تو مي گويي نمي فهمم
اما آنچه كمتر از همه مي فهمم كلمه تولد است.
"البته منظورم تولد است"
"ما قصد داريم لحظه تولد او را جشن بگيريم.
لحظه اي كه "ري" در آن زندگي آغاز كرده و پيش از آن نبوده است."
چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟
عقاب بالهايش را بر هم زد و به سمت زمين فرود آمد.
هنگامي كه بر شنزار صاف صحرا نشست پرسيد:
"زماني پيش از آغاز "ري"؟
تو گمان نمي كني كه زندگي "ري" پيش از آغاز زمان آغاز شده است؟
"ري" كوچك دارد بزرگ مي شود و من هديه اي براي حضور در جشن تولد او مي روم
هنگامي كه اين جمله را به "باز" مي گفتم
كلمات ميروم ,كوچك و تولد بنظرم عجيب مي آمدند,
پس از گقتگوهايي كه با مرغ عشق ,جغد و عقاب داشتم ,اين كلمات غريب بودند.
اما ناچار بودم چون مي خواستم "باز" حرف مرا بفهمد.
صحرا تا دور دستها گسترده بود و ما پرواز مي كرديم .
سرانجام "باز " گفت :
مي داني من چيز زيادي از حرف هاي تو نفهميدم
اما آنچه اصلاّ نمي فهمم بزرگ شدن است .

"مسلماّ او بزرگ مي شود ,
چيزي نمانده كه " ري " بالغ شود
و سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود .
چرا درك اين مطلب اين اندازه دشوار است ؟
"باز " بالاخره در ساحلي فرود آمد و گفت :
"سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود ؟
اما اين به معناي رشد كردن و بزرگ شدن نيست !"
بعد به هوا برخاست و دور شد.

من مي دانستم كه مرغ دريايي خيلي خردمند است .
وقتي با او پرواز مي كردم
خيلي فكر كردم تا كلماتي را انتخاب كنم كه وقتي حرف مي زنم
او بفهمد كه من چيزهاي زيادي آموخته ام .
سرانجام گفتم :
" چرا با من همراهي مي كني تا به ديدار "ري " بروم
در حاليكه مي داني من هم اكنون نزد او هستم ؟"

مرغ دريايي دريا ها را پشت سر گذاشت
و از تپه ها و خيابانها گذر كرد
تا اينكه سرانجام آرام روي پشت بام خانه تو فرود آمد.
و گفت :
" زيرا براي تو مهمترين چيز اينست كه حقيقت را بداني .
وقتي حقيقت را دانستي ,
هنگامي كه حقيقتا ّ آن را فهميدي ,
آنوقت مي تواني آن را از راههاي ساده تري به ديگران نشان دهي ,
با كمك پرنده ها , انسان ها يا ماشين ها .
اما به خاطر داشته باش كه
اگر حقيقت دانسته نشود و شناخته نشود ,
باز هم همواره حقيقت است "
آنگاه مرغ دريايي پرواز كرد و رفت .

حالا وقت آن رسيد ه كه تو هديه ات را باز كني ,
هداياي بلورين يا فلزي زود كهنه و ساييده مي شوند
اما من هديه بهتري برايت دارم .

اين يك حلقه است كه مي تواني به انگشت كني .
اين حلقه با نور خاصي مي درخشد
و هيچ كس نمي تواند آن را از تو بگيرد ,
هيچ كس نمي تواند آن را نابود كند .
تو تنها كسي هستي در اين جهان كه مي تواني حلقه اي را
كه امروز به تو مي دهم ببيني .
همانطور كه وقتي به من تعلق داشت ,
تنها من مي توانستم آن را ببينم .

حلقه تو اقتدار جديدي به تو مي دهد .
هر وقت آن را به انگشت كني
مي تواني خود را بر بال همه پرندگان بنشاني
مي تواني از درون چشمان طلايي آنان ببيني ,
مي تواني باد را لمس كني كه بر چهره مخملين آنها مي وزد.
مي تواني لذت فرا رفتن از دنيا و دلواپسي هاي آن را بچشي .
مي تواني تا هر وقت كه بخواهي در آسمان بماني ,
تا نيمه شب يا تا هنگام طلوع خورشيد
و وقتي احساس كردي كه
دوست داري دوباره به زمين برگردي ,
پرسش هايت پاسخ هاي خود را يافته اند
و نگراني هايت از بين رفته اند.

مانند هر چيزيي كه نتواند با دست لمس شود
و يا با چشم ديده شود ,
هديه تو نيز هر چه بيشتر از آن استفاده كني ,
بيشتر رشد مي كند و قوي تر مي شود.
اوايل بايد فقط وقتي كه زير آسمان هستي از آن استفاده كني
و به پرندگاني بنگري كه با آنان پرواز مي كني .
اما بعداّ اگر خوب از آن استفاده كرده باشي ,
مي تواني با پرندگان پرواز كني بي آنكه آنها را ببيني .

و سرانجام در خواهي يافت
براي اينكه بتواني تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز كني .
ديگر نه به حلقه نياز داري و نه به پرنده
هنگامي كه آن روز فرا رسد
تو بايد هديه ات را به كسي بدهي
كه مي داني از آن خوب استفاده خواهد كرد
كسي كه باور دارد كه تنها چيزهايي اهميت دارند
كه از حقيقت و شادي ساخته شده اند
و نه از آهن و شيشه.

"ري"!
اين آخرين سالروزي است كه من با تو هستم ,
مناسبت و جشني ويژه كه مي توانم
آنچه را از دوستانمان , پرندگان آموخته ام به تو بياموزم .
من نمي توانم نزد تو بيايم ,
چون اكنون نزد تو هستم .
تو كوچك نيستي ,
چون رشد كرده اي ,
و در گذر زندگي هاي بيشمار بازي كرده اي ,
مثل همه ما ,
فقط براي شادي زندگي كردن
.و براي سرگرمي زندگي كردن .

تو سالروز تولد نداري ,
چون تو هميشه زنده بوده اي ,
تو هرگز نخواهي مرد .
تو فرزند انسان هايي كه آنها را پدر و مادر مي نامي نيستي
تو شريك ماجراجويي هستي
در سفري درخشان
براي ادراك آنچه هست .

هر هديه اي از جانب يك دوست ,
آرزويي براي شادماني توست .
و اين حلقه نيز چنين هديه اي است .

پرواز كن ,
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها و از ميان هستي ها
تا ابد الاباد,
و ما مي توانيم اكنون و هر زمان كه بخواهيم
با هم ديدار كنيم ,
در ميان جشني كه هرگز پايان نمي پذيرد.

Min@ster



پيامهاي شما


Comments: Post a Comment

All Rights reserved for: GOLAFSHAN